21 دی از سال 90 برای ما یادآور بزرگ مردی است که عاشقانه و مردانه به سوی معبودش پر کشید؛ کسی که توانست شعار ما_میتوانیم را زنده نگه دارد و در تاریخ پاینده و استوار ماند!دو خاطره کوتاه از ایشان: قرار بود چند نفر از سازمان به عنوان خدمه همراه مان بیایند. چشمم آب نمی خورد که به درد کار بخورند و آبی ازشان گرم شود. آدم های سفارشی که سازمان ها معرفی شان می کردند، معمولاً کار نمی کردند. وقتی دیدمش با خودم گفتم «ای داد و بیداد! اینکه از بس لاغره، جون نداره برای ما کار کنه.»چیزی بهش نگفتم.سخت ترین کار را انتخاب کرد. سینی های غذا را می چید توی هیتر تا گرم بماند، وقتی زائرها از حرم می آمدند، توزیع می کرد. تازه این کارش که تمام می شد می رفت انبار آشپزخانه و سردخانه. به مسئول انبارداری کمک می کرد. وظیفه اش نبود، ولی می رفت.آخر سفر مسئول انبارداری دیوانه ی اخلاق و رفتارش شده بود. هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دوماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح می نشست توی ماشین و راه می افتاد. گاهی وقت ها تازه ساعت یازده شب جلسه اش شروع می شد برای بزرگترین عید جهان...
ما را در سایت برای بزرگترین عید جهان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 208 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 13:33